کاریکماتور...
چشمم ضعیف شد ، اونو برای فروش ، پشت ویترین گذاشتم.
دستم نمک نداشت ، اونو شکستم.
خواستم ازدواج کنم ، عروس دریایی سفارش دادم .
پوست مادر بزرگم چروک شده بود،واسه روز تولدش اتو خریدم.
گرسنم بود ، هوا خوری رو به ، سرما خوردگی ترجیح دادم
دلم گرفته بود ، داد زدم که ولش کنه.
دوست ناباب ،آچار فرانسه خرابکاری هامون.
خواستم ازمجردی بیام بیرون رفتم قاطی مرغا شدم.
برای پیدا کردن کرم دندونام ، تصمیم به خاک برداری کردم.
خواستم ماهی بخورم ، رفتم کرم شکار کردم.
دیر به دانشگاه رسیدم ، برای فردا ، شب تا صبح بیدار موندم
تلوزیونمون برفک داشت واسه آب شدنش اونو از برق کشیدم.
حلقه ی ازدواج ، چیزی که خر شدن آدم ها رو نشون میده.
قفس طلا ، جایی که زنا حاضرن به خاطرش آزادیشونو بدن

عاقبت
او هم عاقبت...!!!
چون غبار مي شود...
مثل عکس کهنه اي....
تار تار تار مي شود...
چشمهاي او هم عاقبت...
براي يک نفر دگر...
مي گسار ميشود...
او هم عاقبت...!!!
براي يک نفر دگر...
يار مي شود...!!!!
آه........
من هم عاقبت...!!!؟؟؟