آیینه ی قهر طبیعت
شايد امروز نگاهم ز نگاهت نگران...
شايد اين لرزش دست
يا اين لغزش پا
يا اين فرومايگي عزت ما
از نگاه يخ تو و سخنهاي پر از طعنه ي توست.
ياد دارم روزي موي فتاده از اندام من حتي آنسان
قيمتي داشت گزاف
پيش بازار نگاهت، افسوس...
دستهايم كه از اندوه تو پر شد
خالي از مهر خدادادي و نعمت ها شد
خالي از هر بركت پر از خواهش ها شد
دستهايم چه تهي گشت و غرورم مجروح
عزت از كف دادم...
پيش چشمان تو اينك تنها
در بغل عشق گنديده به سودا دارم
در كلنجار من و عشق و قلب
آنكه پيروز شد از اين ميدان
نه دلم بود نه عشقم نه خودم
و تو بودي فاتح...
كه دلم را بردي و نشاندي به تباهي عشقم
و خودم را چه شكستي بي رحم
آنكه مغلوب شد از اول كار
آنكه خاموش شد و مرد دلش
آن فقط من بودم...
آنكه بازيچه دستان تو شد عاقبت من بودم
من شكستم خاموش، بي صدا خورد شدم
آنكه فردا شكند جنجالي
و شود خورد تو هستي، آري...
تو دگر آزادي و در اين آيينه ي قهر طبيعت با عشق
سفري خواهي كرد
مي شوي ملعبه دست و خاموش چو من
عاقبت مي شكني
و ندارم ترديد كه تو بد مي شكني...
