جدایی...
جدايي ريشه اي دارد
كه از افلاك تا قعر زمين رفته است
زمينش وسعتي دارد
به پهناي دل انسان
درختش قدمتي دارد
كه آدم روي آن افسوس را كنده است
جدايي ريشه اي دارد
كه بس پر كينه و سرسخت و طولانيست
از اندوه زمين
اين ريشه صدها قصه مي گويد
از اعماق دل شبها
از آه سرد و از غمها
جدايي حكمتي دارد
جدايي صحبتي دارد
زمين هم با زبان بي زباني راز مي گويد!
زمين مي گويد هر برگي...
كه از سر شاخه لخت درختي
رخت مي بندد
جدا از شاخه مي گردد
زمين يار جديد او
به وي آغوش باز مي كند
جدايي يار پيوند است و از ما ريشه مي گيرد
اگر از من جدا گشتي
و همچون برگ از اين شاخه خشكم رها گشتي
تو را يار ديگر، آغوش مي بازد
تو را بس منتظر در اين جهان
بنشسته بي طاقت
تو هم بي طاقتي اي يار
تو هم از بام قلب ما گشودي بال
تو هم از ما جدا گشتي
تو هم از چنگ عشق ما جدا گشتي
ولي روزي تو آيي در كنار من!
كنار تك درخت خشك جان من!
به روي اين درخت خسته و تنها
تو خواهي كند
با اندوه و با غمها
كه صد افسوس و صد هيهات
خدايي بود و يار و دنيايي
جدايي آمد و دنيا دگرگون گشت و ايمان رفت
خدا قهرش گرفت از قلب ما ها، رفت
و دنيا ماند و اينك اين جدايي ها
جدايي ريشه اي دارد
كه نفرين خدا در خاك مي پاشد
جدايي ريشه مي گيرد
ولي هرگز نمي ماند...
