صیاد...
صحبتي بود از اول كه تو بودي و به غير از تو نبود
اين كه آغاز تو بودي
و مرا روح مرا جان مرا فاتحي جز تو نبود
و كلامي كه تو را با دل من و مرا با دل تو
داد پيوند و بماند بود هم نام تو و ياد خدا
و نگاهيست تو را از آغاز صاف و رنگين و عزيز
مثل يك غصه پر از حادثه و مثل آرامش يك بركه خموش
و من اما چه پريشان و عطشناك چه بي طاقت و تاب
سوي چشمان تو هر روز شتاب
و تو آنگونه فريبا و مليح زير پاي دل من
دام گستردي و من صيد چشمان قشنگ تو شدم
صحبتي را كه از آغاز نبود صحبت صيد و شكار
آتشي بود كه يار از نگاهش به دلم ريخت و من
نه پشيمانم و نه خسته و زار
نه ز چشمانش سير نه به دنبال كسي غير نگار
من كه صياد تو بودم
خود شدم صيد و شكار...